دادن خبر خوش و اولین سفر . . .
نی نی نانازم ما آخر هفته خونه ی عمه شبنم و عمو ابی دعوت شدیم . عمه جون اصرار داره که ما از 5 شنبه شب بریم خونشون اما راستش از وقتی شما اومدی من شبا یکم سخت میخوابم همش باید برم دشستشویی و هر لباسیم نمیتونم بپوشم. کلا برای جایی موندن راحت نیستم ![]()
خب راستش چون اولین باره که میخوام برم خونشون سخته که با این شرایط شب بمونم ![]()
با گرفتن جواب اولین سونوگرافی من خیالم از شما یکم راحت شده و البته دعوت این هفته هم سبب خیر شد تا خبر اومدن شما رو به همه بدیم ![]()
از اونجایی که من روم نمیشد و یکم موذب بودم بابا بهنام با کمال میل قبول کرد که به مامان مهین بگه.
مامان مهین خیلی خیلی خوشحال شد و کلی قربون صدقه ی شما رفت عسلم ![]()
البته زحمت خبر دادن به بقیه رو مامان مهین کشید و تبریکات و شادباش ها شروع شد. اول بابا عباس زنگ زد و بعد عمه سحر و عمه شبنم .
تصمیم گرفتیم همگی با یه ماشین بریم پیش عمه جون و عمو ابی ![]()
همگی یعنی من و بابایی و عمه سحر و عمو محمد 6 تایی؛ چرا 6 تا خب آخه علیرضا و شما هم بودید دیگه گلم ![]()
به محض رسیدن خونه ی عمه شبی و عمو ابی همگی باز بهمون تبریک گفتن و خلاصه یه روز خوب رو باهم تجربه کردیم . راستی مامانی هم کلی دف زد و دوره هم کلی خوش گذشت ![]()
عزیزم توی اولین سفر خیلی نی نی خوبی بودی و کلی با ما همکاری کردی, ممنون عزیز دلم که انقدر فهمیده و سازگاری ![]()


دادن خبر خوش و اولین سفر . . .
